پامنار 

مدرسه ی یگانگی در یکی از کوچه های بافت قدیمی سرچشمه قرار داشت. این مدرسه از قرار، یکی از خانه های قدیمی و بسیار به اصطلاح مجلل، با حیاطی بزرگ و اطاق های متعدد و به خصوص درون آن حسینیه ای وجود داشت بسیار با عظمت، با آینه کاری ها و سقف گنبدی. نمای ساختمان پر از گچ بری و مجسمه های برجسته بود که همگی شاهکاری از معماری و تزئینات قدیم ایران بود.

صبح ها، وقتی قبل از رفتن به کلاس درس، همگی را   به صف های موازی ردیف می کردند، من در آن همه زیبایی محو می شدم.

معلم کلاس اول، خانمی بود در حدود چهل سال، لاغر اندام و به علت نظم و دیسیپلینش خانم خشکی لقب گرفته بود. شاگردان کلاس همگی از خانواده های متوسط و پايین اجتماع بودند. علاوه بر نام و مشحصات ، اسم و فامیلمان، ما را به نام های دیگری نیز صدا می کردند. نصف کلاس به نام میوه و نصف دیگر به نام گل خوانده می شدند. نام من نارنج بود. در کلاس، علاوه بر تدریس زبان فارسی و مقدمات اولیه ی آن، دستجمعی شعر و آواز می خواندیم و ایشان با ترکه ی نازکی که همراه داشت، به مانند رهبر ارکستر ما را هدایت می کرد. خانم خشکی زن سرشناسی بود. همه او را می شناختند. در خیابان سیروس، وقتی از مدرسه یگانگی پیاده به طرف چهارراه سرچشمه می رفت، نه از پیاده رو بلکه از کنار جوی آب و کنار خیابان با گام های شمرده و استوار حرکت می کرد. همه ی دکاندار ها او را می شناختندو برایش احترامی فراوان قايل بودند.

مدرسه ی پروین در سر تخت بربری ها بود، نزدیک امام زاده یحیی و دور تر از محله ی عزت الدوله قرار داشت، بعد مدرسه ای مختلط  و از آن جا به مدرسه ی امیر اتابک واقع در پامنار می رسیدیم. کوچه ی صدر اعظم نوری، محله ی زادگاه پدرم بود. برای رفتن به مدرسه ی امیر اتابک، هر روز دو بار از پامنار، که به نام بازارچه ی پامنار شناخته می شد، عبور می کردیم. پامنار که یکی از شریان های اقتصادی و فضای داد و ستد آن موقع بود، کاروان سرا های متعددی داشت. اهالی کناره ی دریای خزر، برنج و سایر خشکبار خود را جهت فروش با قاطر بدان جا حمل می کردندو پامنار به خاطر این روابط بین تهران و شمال ایران بسیار فعال بود و بعد ها بسیاری از روشنفکران و به اصطلاح انقلابیون بعد از مشروطیت از این کانال به جنبش جنگل میرزا کوچک خان راه یافتند. این افراد لباس محلی مازندرانی می پوشیدند و همراه با کاروان به آن مناطق رهسپار می شدند. پدر بزرگ من از این طریق به جنش جنگل پیوست. تعدادی از اهالی پامنار مثل گیوه چی و اسماعیل عطار در جنگ های مشروطه خواهان علیه سالارالدوله، برادر احمد شاه و در جنگ های ورامین به سرداری یپرم خان ارمنی شرکت کرده اند. اینان تعداد بسیاری گونی هایی را که باروت برای آن جنگ ها رسانده بود، به عنوان یادگاری در خانه هایشانحفظ می کردند. پامنار یکی از مراکز انقلابی جنبش مشروطیت بود و جایگاهی بزرگ در آن داشت. به مدت دو سال، هر روز از این محل گذر میکردم.

 

علیرضا تویسرکانی شاعر 

شاعری در پامنار می زیست به نام علیرضا تویسرکانی که برادرش را در جنگ با روس ها کنار رود ارس از دست داده بود. بعد ها، زندگی و اثرات این شاعر توانا دستخوش حوادت بی شماری شد. عاشق دختری از ارمنه ی تهران شد و زندگی نابسامانی داشت. تویسرکانی یکی از از اهالی پامنار بود که با پدرم دوستی دیرینه داشت. در آخر کوچه ی وقفی ها، که امروزه به نام اردیبهشت خوانده می شود، در یکی از خانه های قدیمی که بیشتر شبیه کاروانسرا بود، دراتاقی کوچک زندگی می کرد. وی شاعری مدرن و لائیک و دوستدار ایرج میرزا و عشقی بود. همیشه مست و تلو تلو خوران بود و شعر معروف زهره و منوچهر ایرج میرزا را می خواند:


صبح نتابیده هنوز آفتاب                   وا نشده دیده نرگس ز خواب
تازه گُل آتشی مُشک بوی                  شسته ز شبنم به چمن دستو روی 
منتظر حوله باد سحر                       تا که کند خشک بدان روی تر 

اهالی پامنار او را خوب می شناختند. با آیت الله کاشانی که ابتدا در کوچه ی صدر اعظم نوری خانه داشت سر و کله می زد، به خانه ی آیت الله می رفت و پس از ایراد سخنانی درشت، از خانه رانده می شد. 

بازارچه پامنار چهار صد ـ پانصد متر طول داشت با معماری بسیار محکم و استوار. نور از درون نورگیر های سقف بدرون بازارچه می تابید و فضایی با رنگ های متفاوت و سایه روشنی بسیار غنی ، فضایی بسیار متنوع و زیبا   ایجاد می کرد. این بازارچه با متعدد فضا های جمعی قهوه خانه ها، آب ابنار ها، تیمچه ها و کاروانسراهای متعدد، کارگاه های آهنگری، مس کاری و سفیدگری و پارچه فروشی در طبقه ی دوم ، مقصد فروشندگان برنج و جبوبات شمال ایران بود.

  

جمال،  پسر آقا دایی جان 

جمال منحصر به فرد بود. به جمال دیوانه معروف و در پامنار حضوری دائمی داشت. هرگز آزارش به کسی نرسید، از کسی گدایی نمی کرد. همیشه پا برهنه و سر تراشیده بود. از آب انباری، که گاهی سی چهل پله می خورد، آب می کشید، چوب بلندی که از دو طرف آن دو سطل پر از آب آویزان بود، بر شانه هایش می گذاشت و به در خانه ها می برد. گاهی به سرش می زد و با سطل های آب آویزان از دوشش، فریاد زنان می دوید، بعد سطل ها را به زمین می گذاشت و با داد و فریاد به تاخت فرار می کرد. کسبه ی پامنار به این کار او عادت کرده بودند و مزاحمتی برایش ایجاد نمی کردند. جمال فردی بود دوست داشتنی. وقتی به تاخت فرار می کرد، گویی تمامی ذرات فضا، هراسان در راستای ناله های دلخراش او از جایگاه همیشگی خود می گریختند و در گیر و دار هراس انگیزی از تاریک ها و روشنایی ها، از نور گیر های آن سقف های مدور و از روزنه هایش فرار می کردند.  

وقتی جمال آرام می گرفت،‌ آن فضای توفنده دوباره هستی خود را باز می یافت و آرام سر به گریبان همیشگی خود فرو می برد. دوباره رنگ ها، نور ها و صدا ها، آمد و رفت های فراوان بساط همیشگی خود را در روند مکرر تاریخی، در کالبدی توانا به نمایش می گذاشت.

اکنون از آن روزگار خبری نیست ولی سایه ی خاطره ی جمال هنوز با دو سطل و آن چوب دست در بدرقه آن کاروان است. حالِ آن سرزمین داستان دیگری است و نمودی از آن جایگاه خجسته به هیچ خاطره ای نقش نبسته است... و

«غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند.» 

من هنررا در آن جا یافتم.



معیرالملک                                         

معیرالملک روبروی ورودی خانه ای که آنجا زندگی می کردیم، خانه ای مربوط به یک صد سال پیش بود. برای وارد شدن به این خانه،می بایست اول از یک هشتی مانندی عبور می کردی. در داخل این هشتی دو در موجود بود یکی برای ورود به خانه و دیگری برای ورود به محل کار صاحبخانه. اصولا اگر صاحبخانه محل کاری در داخل خانه داشت مثلا مراجعینی داشت، از در مخصوص به محل کار صاحبخانه وارد می شدند. در هر صورت این فضای سربسته که شبیه یک هال بود که با کوچه ارتباط داشت محل مناسبی بود برای بچه های محل که در تابستان گرم در آن جا گاهگاهی جمع می شدیم. و اما ما در کلاس دوم و سوم ابتدایی بودیم که معلممان از نادر شاه افشار و جنگ های او صحبت می کرد. نادر شاه افشار از سلسله ی افشاریه در حدود ۲۵۰ سال پیش در ایران سلطنت کرده است و اما او بار ها به هندوستان لشگر کشیده است این طور که آقا معلم تاریخ می گفت بار ها به هندوستان لشگر کشیده است و جنگ کرده است و در هر بار اموالی را که متعلق به خاندان معروف و شاه هند بوده است با خود به ایران و از آنجا به تهران منتقل کرده است. از جواهرات گران قیمتی که از شاه هندوستان گرفته است یکی کوه نور و دیگری دریای نور است. کوه نور هنوز در گنجینه ی جواهرات ایران موجود است ولی دریای نور بر تاج ملکه ی انگلستان علاوه بر جواهرات بالا دو تخت یکی تخت مرمر و دیگری تخت طاووس را هم از زیر پای پادشاه هند کشید و به ایران آورده است. این دو تخت در تهران در موزه ی کاخ گلستان موجود است. تمامی شاهان دوره ی اخیر ایران از قاجار گرفته تا پهلوی دوم روی تخت طاووسی که تعدادی سنگ های گرانبها بر آن قرار دارد تاج گذاری کرده اند. و اما معلم تاریخ ما وقتی از نادر شاه افشار که سوار بر اسب جلوی لشگریانش برای فتح هندوستان چهار نعل می رفت با شور و هیجان زیاد آن صحنه ها را در ذهن ما جایگرین می کرد و ما با همان حالت بچه گانه به حرف های استاد خود گوش می دادیم و در درون ما یک جریان فوق ناسیونالیسم در رگ هایمان فروان می زد. ما مشتاقانه صحبت و داستان نادر شاه افشار را در جان و ذهن خودمان بخاطر می سپردیم و از این که شاه ایران نادر شاه این چنین بود دست خوش هیجان شده بودیم. ما در تابستان همان سال با چند تا هم سن های خود تصمیم گرفتیم که هر طور شده نمایش نادر شاه افشار و حمله ی او با به هندوستان را اجرا کنیم. یکی از بچه ها با گچ سفیدی روی دیوار خانه ی کوکب خانم که زن بیوه ای بود و با ما بچه هم زیاد رابطه ی خوبی نداشت نوشت بزودی تئاتر نادر شاه افشار توسط بچه های کوچه میرزا محمود وزیر اجرا می شود. آنهم به زودی فردای آن روز کوکب خانم با یک آفتابه آنچه نوشته شده بود پاک کرد و نوشت: لعنت بر پدر و مادر کسی که این جا چیز بنویسد. ما در صدد تهیه ی برنامه بودیم که جوری حمله ی نادر شاه را به هندوستان اجرا کنیم. جمشید گفت من می شم نادر شاه رضا گفت من هم شاه هندوستان. به جمشید گفتم قبول تو بشو شاه هندوستان به شرطی که به شاه هندوستان صدمه ای نزنی. چون حمشید هم کله خر بود هم قلشماق . دنبال چند تا شمشیر می گشتیم که پسر رضا کبابی چند تا سیخ برایمان آورد که مثلا این ها شمشیر است در فکر لباس شاه هند بودیم که من یک ته استکان رنگی پیدا کردم گفتم این را هم می گذاریم روی عمامه ی شاه هند مثلا کوه نور یا دریای نور خلاصه با چند نفر ده پانزده روز توی اون آفتاب گرم کوچه مشغول تدارک و برنامه زیری بودیم. همه چیز جمع و جور شده بود چندین دفعه صحنه ها را تمرین کردیم وسط کوچه. زن ها و مرد هایی که در آن کوچه آمد و رفت می کردند گاهی ایستاده ما را ورانداز می کردند جمشید با اون قد و قواره دراز و یک کلاه خود که از یک قوطی حلبی ساخته بودیم با یک جفت چکمه ی سیاه با سیخی که از خود آویران کرده بود در وسط کوچه رژه می رفت وفتی جمشید با اون قیافه ی مضحک به خانه ی خود رفت مادرش تا اونو با این وضع دید رفت توی آشپزخونه جارو ورداشت دنبال جمشد و تا می خورد یک کتک مفصل به او زد و بعد به داداش بزرگش گفت در این خونه را قفل کن تا از خونه نزنه بیرون آخر پدر سگ ما آبرو داریم مگه تو بچه مطربی که خودتو با این وضع انداخته ای ولی جمشید از رو نرفت و روز جمعه بعد از ظهر در ساعت مقرر همگی در هشتی کوکب خانم آماده اجرای سناریو بودیم. بنده هم چندین شعر وطنی و نیمه وطنی همراه با ابراز احساست وطن پرستانه تدارک دیده بودم که می بایست اول شروع تئاتر بخوانم. ما در حدود ۷ نفر بودیم که این برنامه را می باست اجرا کنیم. برنامه ی تئاتر هیچ تماشاچی نداشت. خلاصه زده بود به سرمان که این کار را انجام دهیم فقط مجتبی که یک پان ایرانیست بود یک کفتر دم چتری را هم با خوش آورده بود. اون سپهسالار لشگر بود قیافه ی این پان ایرانیست با اون کلاه و اون کفتر خیلی خیلی جالب بود نمی دونم تو کدوم فیلم سینما یک همچین قیافه ای رو دیده بود. در هر صورت افتتاح برنامه با یک فریاد دلخراش که این دوست پان ایرانیست ما می کشید باید شروع می شد اونوقت من با خواندن چندین شعر در باره ی نادر شاه که از کتاب سال دوم ابتدایی تهیه کرده بودم باید بعد از نعره ی آسمان سای دوست پان ایرانیست خود بخوانم دو نفر هم از بچه ها با چوب دستی که تهیه کرده بودیم می بایست بر روی پیت حلبی محکم می کوبیدند . یک روز مانده بود به اجرای برنامه همگی ساعت ۳ بعد از ظهر وسط کوچه حاضر بودیم تمرین را شروع کردیم و همه حواسمان به جمشید بود که با بچه ها دعواش نشه چون اوا اهل دعوا و بزن بزن بود نقش نادر شاه را قبول کرده بود به حاطر این که در آن درگیری کذایی حساب شاه هندوستان را برسد همین طور هم شد مدتی از اجرای تمرین برنامه نگذشته بود که جمشید دست به یخه ی پادشاه هند شد و با چند تا مشت چک و چونه ی پادشاه هند رو نشانه گرفت در همین گیر و دار دعوا و مرافه یه دفعه اقای دکتر که فرد بسیار مرتب و منظمی بود در حال آمدن بود که وقتی ما را با اون قیافه دید واساد بر و بر ما را نگاه کرد و گفت چیکار می کنید گفتیم داریم نمایشنامه ی حمله ی نادر شاه به هندوستان را تمرین می کنیم. گفت مگه شما با با ننه ندارین که خودتونو به این وضع در اورده أید گفتیم اقا نادر شاه اگر نیود ایران هم نبود جمشید با صدای بلند گفت آره آقا نادر شاه اگر نبود شما هم نبودید دکتر که این وضع را دید دیگر حرفی نزد و رفت. نزدیکی های ظهر بود که تو کوچه ی با چند تا بچه به اصطلاح تمرین سناریو می کردیم که سر و کله ی آقای معیرالملک که یک پیر مرد ارتشی بود و هنوز با لباس نظام نظامی رفت و آمد می کرد پیدا شد وقتی ما را وسط کوچه دید اونهم با اون وضع مضحک آدم بسیار با دیسیپلینی بود با قد کوتاه لاغر اندام با دو چشم درشت و یک سبیل که نُک هاشو داده بود هوا . او افسری بود که دانشگاه جنگ را طی نکرده بود. افسران قدیمی تا درجه ی سروانی همینطور بالا می رفتند ولی بعد تا موقعی که در خدمت ارتش بودند با همان درجه ی سروانی خدمت می کردند ولی جناب سروان معیر الملک از خانواده های قدیمی محل ما بود یک خانه ی بزرگ و آبرومندی داشت که از سطح کوچه دو سه متری بالاتر بود و یک پلکان تو را به داخل خانه می برد. ولی این افسر پیر مرد با آن قیافه ای که شرحش را دادم آدم با وقاری بود وقتی راه می رفت مثل این که تو مدرسه ی نظام قدم رو می کنه ولی این فرد با افسران دیگر یک فرق اساسی داشت او دارای مدال ذوالفقار بود. این مدال را تعداد معدودی از افسران عالی رتبه بخاطر فداکاری های بزرگی که کرده بودند به سینه ی خود می زدند افسری که چنین مدالی داشته باشد بالاترین درجه ی نظامی باید به او احترام نظامی بگذارد علاوه بر سلام باید پیش فنگ هم بدهند و اما پیش فنگ عبارتست از افسرانی که یک چنین افسرانی را می بینند باید محکم پا بر زمین بکوبند و در حال احترام هفت قدم قبل از رسیدن به او و هفت قدم بعد از دور شدن از او در حال ادای احترام نظامی باشند و اما آقای معیر الملک که هقتاد سال داشت چند وقتی بود که این مدال ذالفقار را به سینه ی خود نصب کرده بود . از موقعی که یک افسر ارشد در کوچه ما سر و کله اش پیدا شده بود و می گفتند افسر ساواک است، آقای معیرالملک این مدال را به سینه ی خود نصب می کرد و بدین لحاظ آن افسر ساواکی مجبور بود که در همان کوچه کذایی جلوی مردم و همسایه ها در حال پیش فنگ از جلوی آقای معیرالملک با قدم های شمرده برود. این بود وضع اقای معیرالملک در هر صورت، آن روز معیرالملک با قدم های شمرده از جلوی ما رد شد وقتی ما بچه ها را با این وضع دید گفت چیگار می کنید گفتیم آقا داریم تئاتر نادر شاه را که به هندوستان لشگر کشید تمرین می کنیم . می خواهیم روی صحنه بیاوریم. آقای معیرالملک دستی به کمرش زد و گفت نادر شاه افشار گفتیم آره آقا بروبر ما را ورانداز کرد گفت ننه باباتون هم می دونن که می خواین این کارو بکنین جمشید گفت ننه ماه چه میدونه نادرشاه کیه ما همینطوری داریم دلمون می خواد گفت کی و کجا گفتیم توی هشتی خدیجه خانم گفت کجای خدیجه گفتیم تو هشتی با ما آمد تا هشتی را ورانداز کند ما بچه ها با همان قیافه ی مضحک دنبالش راه افتادیم جناب افسر ارتش شاهنشاهی با آن مدال ذوالفقار جلو و ما عقبش حسن و تقی که دو تا سطل برای کوبیدن داشتند شروع کردند به طبل زدن نمیدونی چقدر خنده دار بود اقای معیرالملک جلو جمشید پشت سرش در حال شعار دادن و حسن و تقی در حال ضرب گرفتن اقای معیرالملک در آن لحظات پر شور خودش را سردار سپاه لشگر نادر شاه حس می کرد او هم دست به کمر با مدال ذوالفقارش جلو می رفت وقتی رسیدیم دم در هشتی دیدیم خدیجه خانم یک عالم پیاز و سیب زمینی و سبزی را رویهم تلنبار کرده و داره اونارو پاک می کنه تا ما ها رو با اون وضع دید چادرشو کشید روسرش و یک سلامی به اقای معیرااممالک کرد اقای معیر الملک در همان حال و احوال خودش که فکر می کرد در یک رژه ی نظامی دارد حرکت می کند دو پا را به هم کوبد و به خدیجه خانم یک سلام نظامی داد خدیجه خانم هاج و واج ما را ورانداز کرد و زود پا شد در رفت تو خونه و درو بست اقای معیرالملک بعد از بازدید هشتی و اونهمه تره و جعفری و پیاز و سیب زمینی گفت باشه در حالیکه دستاش به کمر زده بود رفت ما بچه ها از این که یک افسر رشید ارتش شاهنشاهی اونهم با مدال ذوالفقار کار ما را پسندیده بود سر از پا نمی شناختیم. فردای آن زور برای اجرای تمرین تئاتر دم در هشتی خدیجه خانم که رسیدیم دیدیم در هشتی بسته شده ولی خدیجه خانم با چند زن همسایه بلنده که داشتن از عقد کنان شیرین دختر حاجی رضا صحبت می کردند و قرار مدار جور می کردند ما وقتی در هشی را بسته دیدم مجتبی گفت گه خورده درو بسته این هشتی مال کوچه ست رفت عقب و آمد جلو با لگد زد در هشتی از قرار بسته نبود خدیجه خانم رو هم گذاشته بود خلاصه یکهو مجتبی رو هوا بلند شد افتاد وسط زمین و آسمان افتاد روی خدیجه خانم و شوکت خانم زن حاجی رضا کفتر دم چتری که با مجتبی بود نمی دونست تو کدوم سوراخ باید بره هی اینو ر و انور پرید زنا بلند شدند با دادو فریاد مجتبی را انداختند از هشتی بیرون خدیجه خانم گفت الان میرم کلانتری از دست شما ها عارض می شم جمشید پرید وسط که ما را می ترسونی ما الآن میریم پیش اقای معیرالملک تا اون بیاد حساب شما رو برسه شوکت خانم وسط قضیه را گرفت و همه را آرام کرد ما ها موندیم بیرون هشتی جمشید گفت بعد از ظهر بریم خونه ی آقای معیرالملک طرف های غروب ما چند نفر ردیف شدیم رفتیم در خانه ی معیرالملک را زدیم خودش اومد دم در گفت چی شده همه ی جریان را شرح دادیم قرار شد فردا صبح که روز جمعه بود دو مرتبه بریم سراغش من و مجتبی و جمشید رفتیم مجتبی کفتر دم چتری خوش را هم آورده بود. به محض این که معیرالملک چشمش به کفتر دم چتری افتاد گفت مجتبی اینو از کجا آوردی گفت هیچی تو خونه بودم آمد تو حیاط من انو گرفتم گفت هیچ میدونی کفتر منه بدون این که حرف دیگری بزنه کفتر و از چنگال های مجتبی کشید بیرون از لای دندونای عاریه چند تا سوت کشید دم چتری هم پرید روی شونه ی معیرالملک مجتبی حساب کار خودشو کرد دید با جناب معغیرالملک نمی تونه کلنجار بره گفت باشه معیرالملک ما را یک راست برد توی تالار خونه ش گفت بنشینید تا من بیام او رفت من با مجتبی داشتم همه ی چیز هایی که توی تالار بود ورانداز می کردیم یک عکس بزرگ تمام قد با نشان ذوالففار یک شمشیر امیرالمؤمنینی هم بالای عکسش بود یک سره هم تو قفس دم در پنجره. مجتبی باز داشت عکس معیرالملک را نگاه می کرد که سرو کله ی معیرالملک پیدا شد گفت خوب بچه ها اگر خدیجه خانم در هشتی را بسته من تو همین تالار ترتیب نادر شاه و میدم مجتبی گفت چه جوری گفت با من گفت شما برین چند روز دیگه بیاین گفتیم چرا چند روز دیگه گفت تیمسار فرمانده ی نیروی زمینی ناقافل سکته کرده فعلا همه باید سر پست هامون باشیم چون ممکنه دشمن حمله کنه یک دفعه داد کشید عباس عباس نوکر معیرالملک دست و پاچه آمد تو تالار گفت فرمایشی داشتین گفت یک لیوان آب عباس بدو یدو یک لیوان آب را گذاشت جلوی معیرالملک بعد عقب عقب رفت بیرون ما همه مون از جذبه ی معیرالملک مات زده بودیم اون تو کوچه یه طور دیگه ای بود حتی با مدال ذوالفقارش ولی تو خونش مثل یک ببر و پلنگ بود بعد رو به ما کرد و گفت برین به مادر و پدراتونم بگویید روز چهارشنبه طرف های غروب بیان این جا تا برنامه ی حمله ی نادرشاه را به هندوستان با هم اجرا کنیم ما سه نفر آمدیم بیرون بیشتر از عکس بزرگ معیرالملک ترسمون ورداشته بود تا اسم آجان می آمد دق مرگ می شدیم یکمرتبه خدیجه خانم برای وق وق اصاحبه که در خونش داد و بیداد راه انداخته بود آجان آورد آجانه تا ما را در خانه ی خدیجه خانم دید زد تو گوش حسن خدیجه خانم گفت بابا این کاری نکرده بعد زد تو گوش وق وق اصاحبه در هر صورت ما روز چهار شنبه یک ساعت مونده به غروب با مادرم روانه ی خانه ی معیرالملک شدیم بعد هم آمدند با بچه ها تمام تدارکی را که برای اجرای نقش خود داشتیم با خود آورده بودیم همه آماده ی اجرا بودیم ده دوازده نفری بودیم بچه با همان دکوراسیونی که قبلا گفته بودم در تالار بودیم آقای معیرالملک هم صندلی ها را چیده بود همه نشسته بودیم کمه سر و کله ی معیرالملک با لباس نظامی و مدال ذوالفقار پیدا شد بچه ها محکم زدند روی پیت حلبی معیرالملک با حالت خبر دار یک سلام نظامی داد یک نوار سیاه هم به بازوی چپش بسته بود به خاطر مرگ تیمسار. ما بچه ها نمی دونستیم نقشمون چیه جمشید نمی دانست او باید به نادر شاه حمله کنه یا أقای معیرالملک و پشت سر آقای معیرالملک ردیف شده بودیم ولی اقای معیرالملک این جوری شروع کرد گفت بنده موقعی که در شیراز بودم .... ...... .... در خیابان باغشاه طرف های باباکوهی فرمانده ی یک دسته سرباز بودم که شب از هنگ دستور آمد که که فورا با دسته ای از سرباز برم جلوی ایل ..... که شورش کرده بودند و می خواستند شیراز را محاصره کنند من اول به..... شک کردم که حقیقت دارد در هر صورت همان نصفه شبی با ۱۵۰ سرباز زدم بیرون از زیر دروازه ی قرآن که داشتیم رد می شدیم گفتند باید از دروازه کازرون برید. به تاخت رسیدیم دم دروازه کازرون بعد گفتند نه همان دروازه قرآن درسته. خوشبختانه شیراز همین دو تا دروازه را داشت یا از این یا از اون داشتیم از زیر دروازه قرآن رد می شدیم که حاج حسن از طرف شهردار شیراز خیر مقدم گفت به حاج حسن گفتم برای چی خیر مقدم ما داریم می ریم بیرون گفت مگر نمی بینی از دروازه ای آمدی بیرون این طرف دروازه هستی جواب حاج حسن را ندادم شوشکه را کشیدم داد زدم به پیش معیرالملک یک هو داد کشید اما وسط راه سرفه اش گرفت یکدفعه جمشید داد زد عباس آب عباس نمی دونست آب بیاورد یا نه یک کمی اینو ور و اونور نگاه کرد معیرالملک با دستانش به عباس کفت آره آب بیار. تا خواست معیرالملک دومرتبه صحبت را شروع کند من سرم رو این ور اونور کردم دیدم فخری خانم زل زده خانم معیرالملک را نگاه می کند چشماش حالت دعوایی داشت بله ما به تاخت زدیم بیرون تا قصرالدشت در قصرالدشت فرمان ایست دادن دوربین انداختم اون دور مورا چند تا گله گوسفند دیدم که گرد و خاک کرده بودند خیالم راحت شد که اونا نیستند بعد از کمی استراحت دو مرتبه فرمان دادم فرمان تاخت همگی باز تاخت می زدیم که یکهو چند تا اسب سوار جلوم سیخ شدن داد زدم اسم شب یکی از اونا آمد جلو دهنه ی قاطرش و کشید و واساد گفت اسم شب! گفتم آره اسم شب قاطر چی نمیدونست چه بگه سرش را بلند کرد طرف آسمون گفت الان که روزه اسم شب چرا گفتم منظور از رفتن به شیراز چیه من حدس زده بودم که این پیش قراول ایل ممسنی آمده اوضاع ما رو ورانداز کنه به سرباز گفتم دست بند سرباز گفت قربان دست بند نداریم طناب گفتم فعلا کت و کولشو ببند تا دستور دیگه بدم قاطر چی گفت جناب سروان حتما یک اشتباهی شده گفتم خفه هنوز جنگ نکرده بودیم یک اسیر گرفته بودیم نزدیکی های غروب بود که یک هو مسؤل بی سیم گفت جناب سروان شما رو می خواند فوری از اسب جفت زدم پایین اون طرف خط فرمانده پادگان شیراز بود که گفت بر طبق اطلاع ما رییس ایل ممسنی تو یکی از کافه قنادی های خیابون لطفعلی خان زند داره با نوکراش پالوده شیرازی می خوره بعدا گزارش آمد که رییس ایل بویر احمدی می خواد شیراز را محاصره کنه بنا بر این بر طبق دستور فردا برگردین شیراز از دروازه کازرون برین طرف رئيس ایل بویر احمدی هنوز این حرف از دهن معیرالملک بیرون نیامده بود که جمشبد داد زد آقا ما دیگه نیستیم همه ما ها رو خل گیر آوردی دفعه ی سوم از این دروازه به اون دروازه میری بعد جمشید رو به ننه ش کرد و گفت بلند شو بریم گفتش ننه اگه نیای میرم خونه آب حوضو می کشم ماهی ها رو می اندازم تو خلا بعد رو کرد به معیرالملک گفت نادر چی شد و بعد زد بیرون ما همگی دنبال جمشید از خونه معیرالملک زدیم بیرون دور نادرشاه و تئاتر بازی را خط کشیدیم. معیرالملک دیگه از کوچه ی ما رفت و آمد نکرد از اون کوچه ی بالایی می زد و بعد می رفت خونش بعد از چند ماه شنیدیم که معیراممالک مرده جنازه اش را روی دست تا ته کوچه بردند من و جمشید هم وسط لنگمان دو تا چوب دراز گذاشتیم و مثل اسب سواری دنبال جنازه ی معیرالملک به یاد چهارمین باری که معیرالملک به تاخت از این دروازه به آن دروازه می رفت. م۱۲ ماه مه ۲۰۱۴ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ