ای کهن دیوار خاموش

ایستاده بر قرون

رخصت

سلامی آتشین از گرم دلهامان

از کویر سینه هامان

قلب هامان

برتو

ای بنشسته، جاوید و پا برجا

خروش سرد باد بهمنت یر پای می کوبد

سرود تندرت در برج می پیچد

مرا پژواک دردی آشنا در گوش می نالد 

فراخ آسمانت سخت دلتنگ است

­­­­­­­­­­­­­­­­­­

در جازدگانیم

چه بی جا زدگانیم

بر طبل تهی مشت فراوان زدگانیم

هم عارف و هم عاید و هم رند خرافات

آونگ زمانیم که بر روی زمینیم

نه اینیم و نه آنیم.

 

ـــــــــــ­­­­­­­­­­­­­­­­­ـــــــ

 

با من به سرزمین آفتاب سفر کن  

تا آن دور ..... دور تر....

دیوار های کاغذی شهر کودکیم را

در سایه روشن سپیده ی یک بامداد بنگریم

با من به سرزمین آفتاب سفر کن

آنجا که ذهن کودکیم چون موج

در نبض کبود هزاران پرنده بر بام است

با من به سرزمین سوخته سفر کن  

ــــــــــــــــ

 

در آخرین نبرد سرنوشت ....   اندیشناک شاه

طرح هزاران ستیز را

در ذهن مشوش خود می نگاشت

اسبان به هیبت دیوان بر نعل های نقره ای

آماده ی نهیب سپهدار خویشتن بودند‌ 

و شاه غمناک

پژواک چکاچک سرد آهنین خنجر را

همچو سرود مرگ در سینه می شنید

و آفتاب جهان تاب

در انحنای ارغوانی تکرار یک غروب

از صحنه می گریخت 

ــــــــــــ

تواز تبار کدامین قبیله ای که هنوز

خروش طبل سترگش همی رسد در گوش

خدیو کشور جانی نشسته بر اریکه ی بخت

صلای آیت عشقی و دیگران خاموش

به جایگه ام القراء و خانه ی دوست

تویی حضور مکرر و منم غبار خانه به دوش

فضای میکده خالی و دور ساغر نیست

که عاقلان همه خفتند و بی دلان مدهوش

 

تو از تبار کدامین قبیله ای؟

 

ــــــــــــ 

آن جمع پریشان ز کمند تو گریخت

وان آتش سوزان همه در آب فروریخت

تا جلوه ی آن ماه بر آن سرو در آویخت

عشق آمد و شعر آمد و آن خانه فروریخت 

ـــــــ

 

خاموش شد ستاره ی این چرخ چنبری

از یاد رفت قصه ی موسی و سامری

زان کاروان خسته در این دشت پر ملال

بر جا نماند نشانی و دفتری

در جلوه گاه پیر مغان آستین فشان

آن هرزه گرد کند رقص اشتری

برخیز تا به چرخ درآویزمت زشوق

با جرعه ای پیاپی از  این جام احمری 

ــــــــــــ